گل پسر من علي گل پسر من علي ، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 16 روز سن داره
محمد سبحان گلممحمد سبحان گلم، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 16 روز سن داره
مجتبی جانممجتبی جانم، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 16 روز سن داره

♥♥♥خود عشق♥♥♥

چند عكس از محمد سبحان عزيزم

چون ديگه وقت ندارم و بايد حاضر شوم تا برويم مراسم شب قدر ، برا همين به در خواست دوستاي عزيزم چند عكس از محمدسبحان گلم ميزارم و توضيحات باشه برا بعد . علي آماده براي رفتن به مراسم شب قدر   مراسم شب قدر (پارك بوستان سرو )       ...
29 تير 1393

علي كلاس ژيمناستيك مي رود

علي از كلاس ژيمناستيك اومده و خسته شده و خوابيده . جالب اينجاست وقتي بيدار شد مي گفت مامان دستا و پاهام درد ميكنه . فهميدم به خاطر حركات ورزشي هست كه انجام داده . براي همين حمام آب ولرم بردمش و ماساژش دادم تا خوب بشه .     ...
29 تير 1393

کادوهای تولد محمدسبحان

دوستان و آشنایان برای تولد پسرم زحمت کشیدن و هدایایی آوردن و من و بابا مرتضی تصمیم گرفتیم مبالغ نقدی را به حساب خودش در بانک انصار بریزیم. دوستانی که روز اول تولد تشریف آوردن منزل ما مامانی و بابایی (مامان و بابای من) : 300000 تومن خاله فاطمه(خاله علی و محمدسبحان):  100000تومن دایی مصطفی (دایی علی و محمدسبحان): سکه خاله طاهره : 12000تومن خاله طیبه 10000تومن روز دوم خاله زهرا : برای علی مربای زرشک چون خیلی دوست داره و روغن پسرخاله احمد :20000تومن پسرعموجمیل:لباس معصومه : 15000تومن و 25 تخم مرغ محلی برای من هم آورد ممنونم شب ششم تولد پسرخاله رضا:20000تومن پسرخاله مهدی : لباس بابایی برای من ...
29 تير 1393

ما اومديم

سلام به همه دوستاي عزيزم بعد يه مدتي دوباره اومديم . از همه دوستاي عزيزم كه با نظراشون منو دلگرم كردند ممنونم . از دوستاي عزيزم هم كه تولد علي را تبريك گفتن و فراموشش نكردند تشكر ميكنم . اگه بعد مدتي شده اومدم اما حالا با خبراي خوب و با يه ني ني اومدم . اين پست صرفا براي اين كه فراموشم نشه و  اتفاقاتي كه در اين مدت افتاده را بنويسم و چيزي از قلم نيوفته هست . 1- آخرين گردش هايي كه منو علي دونفري رفتيم 2- آخرين پارك بادي و ترامبولين دو نفري 3- آخرين كيك تولد يك نفري علي جانم 4- خاطره روز تولد پسرم محمد سبحان 5- اولين روزهاي تولد
24 تير 1393

این چند روز تعطیلی

جدیدا یه مسجدی نزدیک خونمون پیدا کردیم و با علی کوچولو شبا میریم و نماز جماعت می خونیم .شب سه شنبه هم رفتیم در راه برگشت از مسجد به علی قول دادم شام که درست کردم بریم پارک شعبانیه . ساعتای 10 بود که رفتیم تا بابا بعد تعطیل کردن بیاد دنبالمون . بابا به موبایلم زنگ زد که قراره مهمون بیاد خونمون ، چون پارک بودم بابا مهمانی را برای فردا شب گذاشت (چون تا میرسیدم خونه دیروقت می شد) اون شب بابا ساعتای 11:30 اومد دنبالمون بریم خونه . در مسیر رفتن به سمت ماشین یکی از دندونای  بابا که پیچ شده بود در اثر عطسه بیرون پرت شد و دندون جلوی بابا افتاد . حالا ما هم توی تاریکی بیا بگرد و پیدا کن .آخه سه روز پشت سر هم تعطیل بود ( امان از این دکترا که...
17 خرداد 1393